|
پدري چهار تا بچه را گذاشت توي اتاق و گفت اين جا را مرتب كنيد تا من برگردم
خودش هم رفت پشت پرده. از آنجا نگاه ميكرد ميديد كي چه كار ميكند، مينوشت توي يك كاغذي كه بعد حساب و كتاب كند
يكي از بچهها كه گيج بود، حرف پدر يادش رفت. سرش گرم شد به بازي. يادش رفت كه آقاش گفته خانه را مرتب كنيد.
يكي از بچهها كه شرور بود شروع كرد خانه را به هم ريختن و داد و فرياد كه من نميگذارم كسي اينجا را مرتب كند ,يكي كه خنگ بود، ترسيد. نشست وسط و شروع كرد گريه و جيغ و داد كه آقا بيا، بيا ببين اين نميگذارد، مرتب كنيم.
اما آنكه زرنگ بود، نگاه كرد، رد تن آقاش را ديد از پشت پرده. تند و تند مرتب ميكرد همهجا راميدانست آقاش دارد توي كاغذ مينويسد,هي نگاه ميكرد سمت پرده و ميخنديد. دلش هم تنگ نميشد. ميدانست كه آقاش همين جاست توي دلش هم گاهي ميگفت اگر يك دقيقه ديرتر بيايد باز من كارهاي بهتر ميكنم.آن بچه شرور همه جا را هي ميريخت به هم، هي ميديد اين خوشحال است، ناراحت نميشود.
وقتي همه جا را ريخت به هم، آن وقت آقا آمد
ما كه خنگ بوديم، گريه و زاري كرده بوديم، چيزي گيرمان نيامد. او كه زرنگ بود و خنديده بود، كلي چيز گيرش آمد.
زرنگ باش. خنگ نباش. گيج نباش,شرور كه نيستي الحمدلله. گيج و خنگ هم نباش
نگاه كن پشت پرده رد آقا را ببين و كار خوب كن
خانه را مرتب كن، تا آقا بيايد.
عارف بالله حاج اسماعیل دولابی
تعجيل در ظهور آقا امام زمان (عج) صلوات |