|

بی تو احساس دلم پوشالی است ذهنم از الفاظ موزون خالی است
بی تو در بغض جنون روئیده ام طرح غمناک شبی پوسیده ام
بی تو مهمان شبم اشک است و نم خورده بر تقدیر من امضای غم
بی تو گیج پیکر پروانه ام با طنین بوته ها بیگانه ام
بی تو در ابهامی از بود و نبود می شوم قربانی مرگی کبود
ای صداقت عادت دیرینه ات راز باران در شب آدینه ات
تا کجا دل را ثریایی کنم التماست ای اهورایی کنم
کولی چادر نشین چشم تو بی قرارم بی قرار چشم تو
گر بیایی در قدمگاه زمان می شود خاموش ناموس خزان
در شهاب روشن احساس من تازه می روید هزاران نسترن
شاعر : فاطمه قاسمی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی
دائم گل اغین بوستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
صد باد صبا اینجا با سلسله می رقصند این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن و گل را بی روی تو رنگی نیست شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توأم درمان در بستر ناکامی وی یاد توأم مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آنچه تواند شد حکم آنچه تو فرمایی
فکر خود و رأی خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خود بینی و خود رایی
زین دایره مینا خونین جگرم مِی ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
حافظ |