|

شهيد بهنام اكبري

وقتي عكس فرزندش را به من مي داد، اشك در چشمانش حلقه زده بود
آخه داشت تازه به نبودنش عادت مي كرد. حتي نتوانست پيكر پاك شهيدش رو ببينه
همسنگرش مي گفت : وقتي ايستاده بود براي نماز، پيشانيش را يك گلوله بوسه مي زند
وقتي به سمتش رفتيم، آنقدر خمپاره بر روي پيكر پاكش زده بودند يا شايد هم خواست بانوي دوعالم بود
تا ما هر چه گشتيم، پيكر پاكش را پيدا نكرديم. چندين متر خاك را كنديم ولي اثري از آن عزيز شهيد پيدا نشد كه نشد
چند سالي هست كه پدرش به ديدار فرزندش رفته است و حالا مادر عزيز آن بزرگوار، هنوز چشم به راه است
يادمه وقتي بچه بودم، يك روز آن شهيد بزرگوار كه از مشهد برگشته بود، يك عطر مشهد به من هديه داد كه هنوز
شيشه آن عطر را به يادگار نگه داشتم. هم بازي كودكان و غمخوار يتيمان بود و ديگر چه بگويم كه
آنها چه كساني بودند. آري آنها فراموش شدگان امروز هستند

آنانكه به نظر خاك را كيميا كنند
آيا شود كه گوشه چشمي به ما كنند |