|
شهيد نصراللهي، مسئول سپاه بانه، از نماز جمعه كه برگشت، نام يكي از زنداني ها را برد و گفت : برويد آزادش كنيد! گفتند : چرا؟ نمي شود! آن پسر با كومله ها همكاري دارد و برايشان بار برده است. گفت : من به مادرش قول داده ام كه آزادش مي كنم! به ايشان گفتند : نبايد به خاطر گريه و زاري يك مادر، احساساتي تصميم بگيريد!
شهيد نصراللهي گفت : اتفاقاً آمد و فحشم داد! از نماز كه بيرون آمدم جلوي جماعت، توي صورتم تف انداخت و فحشم داد و گفت: پسر من، توي زندان شماست، آزادش كنيد.
من هم قول دادم آزادش كنم. برويد بياريدش. پسر را آوردند. پرسيد : چرا با ضد انقلاب همكاري كردي؟ گفت : من اشتباه كردم. نفهميدم!
شهيد نصراللهي گفت : برو، به شرطي كه ديگر به اين اشتباهاتت، آن مادر بيچاره را اذيت نكني. مادرت آمد و كلي فحش به من داد. برو تا آرام بشود!
پسر تحت تأثير بزرگواري او قرار گرفته بود. پرسيد : من چطور مي توانم پاسدار بشوم؟ شهيد نصراللهي پرسيد : چرا مي خواهي پاسدار بشوي؟ گفت : به خدا، اين محبت، اسيرم كرد!
شهيد نصراللهي گفت : فعلاً برو پيش مادرت، اگر او رضايت داد بيا و عضو سپاه بشو! همين پسر چند روز بعد آمد و عضو سپاه شد و شش ماه بعد هم توسط ضد انقلاب به شهادت رسيد. باور كنيد خداوند اكسيري در معنويت قرار داده كه با سنگ صحبت كني آب مي شود.
اين بود هنر شهداء
خاطرات محمد الله مرادي برداشت از ماهنامه امتداد |