|
با اسطوره شهیدم
حمید صبوری
روزی سر خاک یکی از شهدای محله مان رفته بودم. دیدم کنار قبرش مادری تنها سر خاک شهیدش نشسته و یک نفر هم مشغول رنگ زدن قبر شهیدش می باشد. ابتدا فکر کردم که او همراه آن مادر است ولی وقتی رنگ های توی دستش را روی قبر پاشید و گفت می روم تا فردا میام و تکمیلش می کنم، دستمزدش را هم گرفت و راه افتاد تا برود. فهمیدم که آن مرد با آن مادر نیست. من قبلاً این کار را برای خیلی از شهداء کرده و به این کار مسلط بودم.
آن مرد را صدا زدم و گفتم که کجا می روی؟ گفت می رم و فردا میام با کارتک درستش می کنم، گفتم سمباده داری؟ گفت آره!!! ازش گرفتم و گفتم برو کمی آب بیار.
آب را روی قبر پاشیدم و یک حالی به سنگ قبر دادم. خیلی قشنگ شد. گفتم اگر فردا میآمدی دیگه اینجوری سریع و قشنگ تمام نمی شد. کلی هم عذرخواهی کردم که تو کارش دخالت کردم. اون مادر شهید هم که مبهوت مانده بود، یک تشکر سریع مثل کارم انجام داد و من رفتم. بقیه برداشت از این ماجرا پای شما
کوچه ما چهار شهید داده و این شهیدی که سر خاک مطهرش بودم، یکی از کم سن و سال ترین آنهاست. 16 سال بیشتر نداشت که شهید شد. حمید صبوری
تقریباً یکسال قبل از جنگ با تیر نصف سرش را برده بودند، ولی زنده ماند و شش ماه طول کشید تا خوب شود. چند ماهی حتی کسی را نمی شناخت. برادر بزرگم که هم سن او بود، تعریف می کند، از بیمارستان تازه مرخص شده بود، روی پله جلوی خانه نشسته بود و من به سمتش رفتم، سرش با پانسمان بزرگی بسته بود، به شوخی بهش گفتم که حمید دیگه جبهه نمی برندت. آخه تو که دیگه عقل نداری!! ناگهان دیدم که اشک در چشمانش حلقه زد و گفت که دلم برای جبهه تنگ شده است و شروع به گریه کرد.
چند وقت بعد شنیدیم که حمید با همان وضعیتش به جبهه رفته. یک روز من با برادر حمید که هم سن و سال بودیم، بعد از برگشت از یک اردو، دیدیم که عکس حمید با یک پلاکارد سر کوچه نصب شده. ما که مدرسه نرفته بودیم و سواد نداشتیم، نمی دونستیم که چی شده ولی وقتی پرسیدیم، فهمیدیم که حمید شهید شده است. منافقین در عملیات مرصاد یک تیر به پهلوی او زده بودند و او زنده روی زمین افتاده بود. به همراهانش می گوید که شما بروید تا به دست منافقین نیافتید، با اصرار زیاد حمید، آنها می روند و از دور نظاره گر شهادت آن شهید اسطوره ای قلب من می شوند. می بینند که منافقین او را دوره کرده و شروع به بردین اعضای مقدس پیکرش می شوند، اول از گوش ها، سپس از چشم و زبان، در آخر هم سرش را می برند و می سوزانندش.
روحش شاد و راهش پر ره رو باد
او به خواسته قلبی خودش رسید و این ماییم که در خواسته هایمان گیج و سرگردانیم. وقتی حالا جوان های محل را می بینم که پای چه برنامه هایی می نشینند... بماند... یا علی |